من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه می بينم ، می بينم
تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی
من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم
چه اميد عبثی....
من چه دارم که تو را در خور ؟
..هيچ..
من چه دارم که سزاوار تو ؟
..هيچ..
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چيز
تو چه کم داری ؟
..هيچ..
پدر کاش می توانستم
ساده با تو گفتگو کنم
کاش می توانستم با تو
رفيق باشم
کاش می توانستم
بی ترس از ملامت
و نگاه سرزنش بارت
با تو حرف بزنم
درد دل کنم
و کمک
بخواهم
پدر گاه نيز
وقتی خسته ای
وقتی درمانده ای
دلم می خواست کمی هم به حرف های من
گوش بدهی
بپذيری که من هم می توانم حرفی برای گفتن داشته باشم
و تو می توانی آن را گوش کنی
نپذيری
ولی گوش کنی
چرا اين همه نزديک
و چرا اين همه از هم دوريم
چرا اين همه اعتماد
و چرا اين همه به هم بی اعتماديم
بوی خوب آمدنت
به منزل
خواهرم را
به وجد می آورد
بوی سبز آمدنت
با دست های کار
و پيشانی شرف
برادرم را شادمان می کند
اما پدر
تلخی کام تو
گاه زيباترين سرودها را
به مرثيه تبديل می کند
شاد کامی تو
دمی است
اعتماد به تو
لحظه ای است
دوستی با تو
زودگذر است
و رنج شکست رابطه
زخمی عميق تر از
تحقير دارد
غمی به اندوه تمام تنهايی های عالم
غمی به گستردگی همه ی ابرهای زمستانی
.....
پدر با تو می توانم گرم شوم
در سرمای سردرگمی
پدر با تو می توانم همراه شوم
در تهی تنهايي
پدر با تو می توانم بخوانم
در دشت سکوت
پدر می توانم با تو هم باشيم
وقتی با دوستانم نيز مشغول تجربه ام
.......
...
پدر خطابم کن
می خواهم در اين دشت اندوه
ياورم باشی
در اين برهوت سکوت
آواز همراهی ات را بشنوم
و کوله بار تجربه ات را
در خسته ترين گام خود
بی واهمه بگشايم
...... مرا درياب

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم
دستهايم از ياد مشعل ها تهی شده بود
همه ي ستاره هايم به تاريکی رفته بود
مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد
لحظه اما از طنين ريزش پيوندها پر بود
تنها می رفتم, می شنوی؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم
آينه ها انتظار تصويرم را می کشيدند
درها عبور غمناک مرا می جستند
و من می رفتم,
می رفتم تا در پايان خودم فروافتم
ناگهان تو از بيراهه ی لحظه ها,
ميان دو تاريکی,
به من پيوستی
صدای نفس هايم با طرح دوزخی اندامت درآميخت
همه تپش هايم از آن تو باد چهره ی به شب پيوسته!
همه تپش هايم
من از برگريز سرد ستاره گذشته ام
تا در خطهای عصيانی پيکرت شعله گمشده را بربايم
دستم را به سراسر شب کشيدم
زمزمه نيايش در بيداری انگشتانم تراويد
خوشه فضا را فشردم
قطره های ستاره در تاريکی درونم درخشيد
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش تو را گم کردم
ميان ما سرگردانی بيابان هاست
بي چراغی شبها,
بستر خاکی غربت ها,
فراموشی آتش هاست
ميان ما «هزار و يک شب» جستجوست

پيش از اينها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پايه های کاخش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکي از تاج او
هر ستاره ، پولکی از تاج او
اطلس پيراهن او ، آسمان
نقش روی دامن او ، کهکشان
رعد و برق شب ، طنين خنده اش
سيل و طوفان ، نعره ی توفنده اش
هيچ کس از جای او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستی جايی نداشت
مهربانی هيچ معنايی نداشت
هر چه می پرسيدم، از خود، ازخدا
از زمين و آسمان، از ابرها
زود می گفتند: اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزديک، دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی، عذابت می کند
در ميان آتش ، آبت می کند.....
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم ، خواب ديو و غول بود
خواب می ديدم که غرق آتشم
در ميان شعله های سرکشم
در دهان اژدهايی خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو می شد نعره هايم، بی صدا
در طنين خنده ی خشم خدا...
نيت من ، در نماز و در دعا
ترس و بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب وهندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت ، مثل حل صدها مسله
مثل تکليف رياضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتاديم به قصد يک سفر
در ميان راه، در يک روستا
خانه ای ديديم ، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر اينجا کجاست؟
گفت: اينجا خانه ی خوب خداست!
گفت: اينجا می شود يک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضويی ، دست و رويی تازه کرد
با دل خود گفت گويی تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگين
خانه اش اينجاست؟ اينجا در زمين؟!
گفت: آری خانه ای او بی رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده بی کينه است
مثل نوری در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانيهای اوست
حالتی از مهربانيهای اوست
قهر او از آشتی ، شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست ، معنا می دهد
قهر هم با دوست ، معنی می دهد
هيچکس با دشمن خود قهر نيست
قهری او هم نشان دوستی است....
تازه فهميدم خدايم ، اين خداست
اين خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزديکتر
از رگ گردن به من نزديکتر
آن خدای پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از اين با اين خدا
دوست باشم ، دوست پاک و بی ريا
می توان با اين خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برايش باز کرد
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده ، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صميمی حرف زد
مثل ياران قديمی حرف زد
می توان تنصيفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان درباره ی هر چيز گفت
می توان شعری خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا
«پيش از اينها فکر مي کردم خدا....»

فراموش نمي کنم...
..........
با آن چشم هاي شيطاني تنم را لمس مي کرد
نوازش دست هاي کثيفش روحم را آزار مي داد
نفسش بوي تعفن مي داد
لب هايش گرماي نفرت انگيزي داشت
با هر بوسه احساس مي کردم به من خيانت شده
بارها مي خواستم فرار کنم
ولي زنداني اش بودم
من محکوم بودم تا به او تن بسپارم
محکوم به هرزگي
و من داشتم تاوان مي دادم
تاوان دل سپردن به عشقی دروغين
تاوان سادگيم که چه ابلهانه فريب نگاه معصومش را خوردم
دريغ از اينکه پشت اين نگاه معصوم
مردی خفته سراسر شهوتی چرکين
.......
و من داشتم تاوان می دادم

نفس كشيدم
بهار دوباره را
به خودم كه در آينه مبهوت مانده بود خنديدم
و قدم ، در ابتداي جاده زندگي گذاشتم
ميخواستم ، دوباره زندگي كنم
دوباره ، آري...
چقدر شيرين است
وقتي به زندگي ، دوباره فكر ميكني
هيچ كس ، در غربت و تنهايي من مرا درك نكرد
هر كس به طريقي از من سهم برد
و اكنون ، من بي كس و تنها
در ابتدايي ترين راه زندگي قدم ميزنم
آري من ، تنها ماندم...
تو هم نيامدي تا مرا ياري كني
هيچ كس نيامد
اوه! چه انتظاري دارم
از انتظارات خودم ، خنده ام ميگيرد
آه... چقدر خسته ام!
كاش ميشد ، خستگي از تنم در ميرفت
حال با يك فنجان چاي ، يا يك خواب راحت
چه خوب ميشد
دوباره شب خواب ستاره را ميديدم يا اصلاً خواب ميديدم
راستي ، چه خوب ميشد!

باز هم قلبی به پايم اوفتاد
باز هم چشمی به رويم خيره شد
باز هم در گير و داد يک نبرد
عشق من بر قلب سردی چيره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه ای سيراب شد, سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد, در خواب شد
بر دو چشمش ديده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جويم ز او
عاشقی ديوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تنی می خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من می گويد ای آغوش گرم
مست نازم کن که من ديوانه ام
من به او می گويم ای ناآشنا
بگذر از من, من تو را بيگانه ام
آه از اين, آه از اين جام اميد
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانه ای
ای دريغا, کس به آوازش نخواند

باهق هق نجيب آسمان
بغضی در من شکسته می ماند
من احساس قشنگ دوست داشتنت را با ابر تقسيم می کنم
من عاشق بارانم
عاشق سياهی ساده چشمان تو..........
حتی اگر از من پنهانش کنی باز هم منتظر خواهم ماند
عاشق هميشه عاشق است هميشه...

امشب که غم نبودن تو در کنارم بر چشم هايم مهمان شده
اشک های درياييم از جنس سرد انتظار به استقبال اين غم دردناک رفته اند.
امشب که با تمام وجود دستی را می جويم
نيستی تا دستهايت را بگيرم و بگويم که اشکهايم
فقط در تبعيد انتظار تو دريا شده اند
و چشمهايم حريم خود را برای ديدار ديگری نگشوده اند.
نمی دانم چرا بودن در کنارت چيزيست مثل خيال ، مثل فريادی شکسته
پس بيا باور کن انتظار برايم آهنگ مرگ است
به ياد او که رفت و تنهام گذاشت
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گريزانم
که خيال تو خوش تر از خواب است
خيره بر سايه های وحشی بيد
می خزم در سکوت بستر خويش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خويش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظريف آوايم
لذتی ناشناس و رويا رنگ
می دود همچو خون به رگ هايم
آه ... گويی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
يا نسيمی در اين ره متروک
دامن از عطر ياس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نياز
در خيالم ستاره ای پر نور
می درخشد ميان هاله راز
ناشناسی درون سينه ی من
پنجه بر چنگ و رود می سايد
همره نغمه های موزونش
گوييا بوی عود می آيد
آه ... باور نمی کنم که مرا
با تو پيوستنی چنين باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رويايی
زهره بر من فکنده ديده عشق
می نويسم بر روی دفتر خويش
« جاودان باشی ای سپيده عشق »

ابر عاشق باريدن
باران عاشق دريا
دريا عاشق طلوع
طلوع عاشق غروب
غروب عاشق غم
غم عاشق من
من عاشق تو
تو عاشق اون . . . !

يه روز اومدی ساده و آروم, نشستيم باهم حرف زديم, از خودمون گفتيم, از مشکلاتمون, از دلتنگيهامون از تنهاييهامون
به زبون نياورديم ولي قرارمون اين شدکه هميشه درياد هم باشيم؛
به زبون نياورديم ولي به هم قول داديم برای هم پشت محکمي باشيم؛
به زبون نياورديم ولي عهد کرديم که با هم مثل يه آينه باشيم اينقدر صاف که بتونيم زشتيها و زيباييهامونو توی دل هم ببينيم؛
به زبون نياورديم ولي قسم خورديم که از هم جز به هم پناه نبريم؛
به زبون نياورديم ولي تصميم گرفتيم با هم کامل بشيم؛
به زبون نياورديم ولي خواستيم به هم ديگه آرامش هديه کنيم؛
به زبون نياورديم ولي از خدا خواستيم توی اين دوستی به ما کمک کنه؛
به زبون نياورديم ولي با نگاه همه چيزها رو به هم گفتيم.
تااينکه...
.....
يه روز اومدی به زبون آوردی که بايد برم؛
به زبون آوردم که چرا؟
به زبون آوردی که بايد بدون من زندگی کنی؛
به زبون آوردم سخته...
به زبون آوردی که قرارمون اين بودکه در ياد هم باشيم؛
به زبون آوردم که مگه ميشه به يادت نبود...؟
به زبون آوردی که قول دادي محکم باشي؛
به زبون آوردم که بدون تکيه گاه نميشه محکم بود...
به زبون آوردی که ديگه نميشه, ديگه وقتشه از هم دور بشيم؛
به زبون آوردم که هيچ وقت يادت از من دور نميشه...
به زبون آوردی که موافقی که همه چيز تموم شه؛
به زبون آوردم که اگه توميخوای من چيکاره ام
به زبون آوردی که بعد از من چيکار مي کنی ؛
به زبون آوردم که زندگی می کنم با همه چيزهای خوبی که برام گذاشتی...
نگات کردم؛ نگام کردی
سکوت کردم؛ سکوت کردی
لبخند زدم؛ لبخند زدی
گفتی پس برم؟
هيچی نگفتم
گفتی حرفی نداری؛ نميخوای چيزی بگی,حرف آخر؟
گفتم دوستت دارم.
گفتم تو چی حرفی نداری؟
هيچی نگفتی
گفتم دوستم داری؟
گفتی نه.
لحظه آخر بود,
هر دو ساکت, هر دو مات و هر دو در انتظار...
با نگاه پرسيدم : همين؟
و تو زير لب زمزمه کردی اين رسم روزگاره.
هر دو يه نفس عميق کشيديم تا بگيم ميتونيم, تا بگيم محکميم, دستامون نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتيم...
نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بريزه پشت پات
و نمي دونستم که چشمای تو هم خيس شده بودند
وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشينی
...
.
و تازه فهميديم ما با هم و برای هم گريه کرده بوديم...

من از دلواپسی های غريب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترين تنهای اين تنهاترين شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترين شهر خدا يک قصه بنويسم
و يا يک تابلوی ساده
که قسمت را در آن آبی کنم
حرف دلم را سبز
و اين دنيای تنهايی بماند يادگار خستگيهايم
و می دانم که هر چشمی نخواهد ديد شهر رنگی من را
چرا که شهر من يک شهر نقاشی است!

امروز برايتان حکايت می کنم سرگذشت سرزمين عشق را, سرزمينی که همه چيز آن
مخلوق عشق و محبت بود؛ سرزمينی که گلی به رنگ زرد در آن به چشم نمی خورد؛
سرزمينی که در آن برای غم و اندوه واژه ای يافت نمی شد.
زمين پوشيده از گلهای سرخ و شقايقها بود, ابرها باران مهر می باريدند و بلبلان نغمه ی
دوستی سر می دادند. در آن ديار اشکی ريخته نمی شد مگر به شوق؛ چشمها منتظر نمي ماندند
مگر برای ديدار يار و گونه ها سرخ نمی شدند مگر از خجالت.
در آنجا بهار بود, بهار و هميشه بهار. قلبها شعله ور از آتش عشق و دلها لبريز از اميد و آرزو.
دروازه های اين خاک به روی همگان باز بود و برای ورود به خاک اين سرزمين شرطی جز
انسان دوستی وجود نداشت و اين بود روال زندگی ساکنان اين ديار.
روزی از پس دروازه ها صدايی غريب طلب کمک کرد. صدا نالان و رنجور خواستار سرپناهی
برایرفع خستگی بود. مردم برای دستگيری از او به طرف دروازه ها هجوم بردند.
مردی سياه پوش و لاغراندام در حاليکه از نمايان شدن چهره اش خودداری می کرد لنگان
لنگان به طرف جمعيت آمد و در ميان گرمی دستان مردم ناپديد شد؛ با اين حال دستانش را
از چهره پس نمی کشيد.
دستها دستانش را طلب می کردند و نگاهها برق نگاهش را.
بالاخره صورتش را نمايان کرد...آه پروردگارا ! او مبتلا به جذام بود, جذام خشم و تنفررا بر
صورتش حک کرده بود. عده ای وحشت زده به اطراف پراکنده شدند اما بعد با مهربانی و
ترحم او را به جمع خود فراخواندند .
هنوز چندی از ورودش نمی گذشت که کم کم بيماری او همه جا را گرفت . آری بيماريش
فراگير بود و همه گير.
شقايقها نابود شدند و آسمان سياه و چشمها بی فروغ. ناقوس اندوه در زمين طنين افکند
و قلبها منجمد شدند.
حال ديگر بايد گلها را می خريدند, گلهای زردی که بدست روزگار رنگ سرخ ريا به خودداشتند,
گلهايی که برای ابراز عشقهای دروغين هديه می شدند.
خنده بر لبهای جزام زده آن اهالی خشکيد و عشق به باد حسرت سپرده شد؛ ديگر پرستوها به
آن ديارکوچ نمی کردند که اگر کوچی بود کوچ صفا و صميميت از آن خاک بود, خاکی که ديگر هيچوقت قدمهای عاشقي را احساس نکرد.
دريا جای خود را به مرداب داد و خورشيد آتشين آسمان زرد شد تا گرمی تنفربار خود را به
آن مردم تحميل کند. چشمها همواره گريان بودند و عاجزانه لبخند همراهی را طلب می کردند.
و اين بود سرگذشت سرزمين عشق.
پس
بگرييد در ميان حصار تا فلک کشيده ی غم تا شايد جذام شما به ميله های اين
زندان نيز سرايت کند و باری ديگر آزاد شويد؛
بگرييد که شما مستحق اين همه رنجيد؛
بگرييد ای جذامييان مدفون در غبار بی مهری
که محبت وافر شما شما را به چنين عذابی دچار کرد
صبحی تابستانی
اشکی چکيد بر زمين
اشکی از چشمانی کوچک
صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولين بار صبحی می ديدم
هر چند تصويری نيست
حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگيم افزوده می شود
می شنوم
از همه سو می گويند
تولدت مبارک

سلطان قلبم...
آن روز بهاری سرد که نسيم ملايم گيسوانت را به رقص درآورده بود نگاهم با نگاهت آميخته شد ازآن روز به بعد:
ازبلندی کوهها, سبزی دشتها, زمزمه رودها می پرسيدم
توکجا رفته ای؟
نگاه پرفروغت, نوای دلت اثری عميق در من نهاد.
آه عزيزم!
عشق پاکم را با گل سرخی پذيرا باش.
محبوب قشنگم:
امشب می خواهم سری از اسرار نهانخانه قلبم را برايت فاش کنم.
می نويسم, می گويم, می سرايم, تا اين نغمه ترديد آميز را برايت توصيف کنم.
در هر قطره اشکم, در هر آه سوزانم, اين جمله به چشم می خورد:
آيا مرا دوست داری؟
فکر و خيالم, راز و نيازم, اندوه و عقده ام, حاکی از اين راز بزرگ است
واضح تر بگويم:
در عشقت ترديد دارم
مرا از اين گودال زندگی نجات ده
قدری دلتنگ چشمانت هستم
كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگا ه كنم
آنقدر بيقرارم
كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال تكيه گاه دل عاشقم بود
صبر مي كنم و عاشق ميمانم
كه خوشبختي از آنِ عاشقان است
خسته ام از اين همه ديوار،
خسته از اين روزهاي هر روزه تكرار
خسته از هميشه در شب نشستن...
كمي ضرباهنگ دلم را آرام تر كن...!!!
تا آنجا كه فاصله اي نباشد ميان دستهاي من و تو.
تا آنجا كه بدانم نگاهت را هنوز از من نگرفته اي ...
من دلم مي گيرد وقتي دستهاي مهربانت را گم كرده باشم.
من دلم مي گيرد وقتي ديگر از پنجره هاي عشق نگاهم نكني
اي مهربانم؟! مي دانم...
مي دانم هنوز كه در پوست شب زنداني ام
مي توانم به مهر تو ايمان داشته داشته باشم
كمي آفتابي ام كن!!!

دانم بر نمی گردی... اما هنوز دوستت دارم
جايت چه خاليست
اينجا با همه بزرگيش بي تو سرد مي شود
اينجا تا دور دست ها گم مي شوم
چه كسي مي آيد؟
زمانه ي تيره اي است زمانه اي
كه هيچ كس هم سفر حرف هايم نمي شود
و كسي تا انتهاي ساده گيم نمي ماند
اي شكفته در باغ بي خزان سبزي ام
دلم بي تو مي گيرد ...
مي ميرد
کجايی با که هستی،دلت در آرزوی ديدن کيست
به هوشی يا که مستی چرا از جان ديرينت خبر نيست
بگو آيا دلت کرده هوای عشق تازه
که در ويرونه ای قلبت ز ياد من اثر نيست
مرا ديگر نمی خواهی
خودم اين قصه می دانم مرا ديگر نمی خواهی
ای کاش که از حال دل من خبرت بود
ای کاش دمی از سر کويم گذرت بود
من مرغ اسيرم که ندارم پر پرواز
ای کاش که کاشانه ی من زير پرت بود
رفتی ز ديار من و با غير نشستی
ای کاش به شهر دل من هم سفرت بود
ای مرغ سعادت تو به بام که پريدی
ای کاش که کاشانه ی من زير پرت بود
تنهای تنها
ساقه ات در تمام وجود خاکی ام ريشه
دوانده بود که آن ناشناس از راه رسيد
تو را چيد و با خود به آن شب خيس پراز شهوت برد
در زير پيکر سنگين آن ناشناس از فرط لذت و درد !
به خود می پيچيدی
که ناگهان
قطرات خون ساقه معصومت را آلود
و آن هنگام بود که ريشه نيمه جانت خشکيد
و علفهای هرز وجود خاکی مرا پر کرد
عشق برای هميشه مرد....
و خداوند برای آن ناشناش نام انسان را برگزيد
اي تنها هم آغوش من
بيا که احساست را برايت
دست نخورده نگاه داشته ام و
جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام
بيا که می خواهم وقتی دستانت را به روی احساسم می گذاری
از فرط لذت
قطره های اشک بر گونه هايت بدرخشد
می خواهم با اشکهايت بر تمام احساسم بوسه زنی
می خواهم اشکهايت تمام روحم را خيس کنند ,
بيا که سالهاست سر به ديوار نهاده ام ,
بيا ای تنها هم آغوش من , بيا . . . .

بيا که ديده ی من به جستجوی تو گر از دری شده نوميد
گمان مدار هرگز
که دری دگر زده است
شبی پرسيدمش با بی قراری ,
« به غير از من کسی را دوست داری؟ »
دو چشمش از خجالت بر هم افتاد, ميان گريه هايش گفت
آری . . .
تو اگر می دانستی
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن
از من خسته نمی پرسيدی
ای دوست
چرا تنهايی ... ؟!
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ ميزنند
و گنجشک ها جدی جدی می ميرند
آدما شوخی شوخی زخم ميزنند
و قلب ها جدی جدی می شکنند
تو شوخی شوخی از من دور ميشی
و من جدی جدی می ميرم

توکيستی که من اينگونه بي تو بي تابم
شب ازهجوم نگاهت نمی برد خوابم
توچيستی که من ازموج هرتبسم تو
به سان قايق سرگشته روی گردابم
تودرکدام سحربرکدام اسب سفيد
تورا کدام خدا توازکدام جهان
تودرکدام کرانه توازکدام صدف
تودرکدام همين همره کدام نسيم
توازکدام سبو...
من ازکجا سرراه توآمدم ناگاه
چه کرد با دل من آن نگاه شيرين آه
مدام پيش نگاهی مدام پيش نگاه
کدام نشاه دويده است ازتودرتن من
که ذره های وجودم تورا که می بينند
به رقص می آيند
سرود می خوانند
تا نگاه می کنی وقت رفتن است!
باز هم همان حکايت هميشگی
پيش از آن که باخبر شوی
لحظه عزيمت تو ناگزير می شود....
ای دريغ و درد هميشگی
ناگهان چقدر زود دير می شود!!!!

پرسيدم: چرا دوستم داري؟
توي چشمام نگاه كرد و هيچي نگفت.
گفتم: شايد واقعا دوستم نداره!
وقتي كه رفت فهميدم دوست داشتن دل مي خواد نه دليل!

در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله يي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه يي روي سايه يي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه يي لغزيد
بوسه يي شعله زد ميان دو لب
